شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

244

نفثة المصدور ( فارسى )

( 280 ) - ص 61 س 2 و 3 خلالات ثغور از بن . . . الخ مراد آنكه : وى تا بدان غايت آزمند و خسيس طبع و فرومايه بود كه اگر به مثل خردهء طعامى در بن دندان آن گرسنگان سراغ مىكرد تا آن را بعنف از ميان دندان آنان برنمىكند

--> مرا از تو فرزندى باشد ولىعهد او بود و مملكت او را بود ، و خوابگاه تو نزديك من بود . گفت چنين كنم . آنگاه راضى شد تاش بزنى كرد بحلال ، و با وى صحبت كرد و بسليمان بار گرفت و بزاد . روزى از روزها داود در محراب نشسته بود و سخن مىگفت از عدل ، حق‌تعالى دو فريشته فرستاد ، ناگاه درآمدند بمحراب داود بر صورت آدميان . داود چون ايشان را بديد بترسيد ازيشان . حق‌تعالى مصطفى را صلى اللّه عليه و سلم خبر كرد از كار داود . قوله تعالى : « وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ . » ( قرآن كريم : 38 / 21 ) خبر دو خصم يافته‌اى كه بر داود خصمى كردند و بمحراب او درآمدند . قوله تعالى : « إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ » ( قرآن كريم : 38 / 22 ) وى بترسيد . قالوا لا تخف ( قرآن كريم : 38 / 22 ) ما را با تو كارى نيست . و ما دو خصميم بر يكديگر ستم كرديم تا تو ميان ما حكم كنى ، و راه راست ما را بنمايى . قوله عز و جل : « قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ » ( قرآن كريم : 38 / 22 ) يكى گفت اين برادر منست ، مرو را نود و نه ميش است و مرا يكى . « فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ » ( قرآن كريم : 38 / 23 ) درشتى مىكنيد در سخن با من . « قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ » ( قرآن كريم : 38 / 24 ) گفت : بر تو ستم مىكند ، بنود و نه خويشتن قناعت نمىكند ، و آن يك تو نيز مىخواهد . قوله تعالى : « وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ » ( قرآن كريم : 38 / 24 ) و بسيار چنين شريكان خليطان كه بر يكديگر بيداد مىكنند . « إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا » * ( قرآن كريم : 38 / 24 ) مگر آنها كه گرويدگانند و نيك كردارانند ، « وَ قَلِيلٌ ما هُمْ » ( قرآن كريم : 38 / 24 ) و اندكىاند كه داد كنند . چون داود اين دعوى بشنيد و جواب داد آن دو فريشته تبسم كردند و در ساعت ناپديد شدند . داود دانست كه آن او را مىگويند . قوله تعالى : « أَنَّما فَتَنَّاهُ » ( قرآن كريم : 38 / 24 ) پس سر بر زمين نهاد و بانگ و نوحه برگرفت . و گويند او ندانست ، ليكن آن زن كه اين از بهر او افتاده بود او را بگفت كه اين ترا مىگويند و از بهر تو آمده‌اند . » ذكر اين نكته در اينجا در بايست است كه اين داستان مبتنى است بر منابع اهل سنت و جماعت ، و با اصل متقن عصمت پيامبران كه ضرورى شيعه است منافاتى تمام دارد . براى اطلاع بيشتر در اين باب ، رك : « حيوة القلوب » ج 1 ، در بيان ترك اولاى حضرت داود ، عليه السلام ، ص 336 - 341 .